نوشته شده در تاريخ پنج شنبهبرچسب:عشق,جدایی,, توسط بهروز امیری |

فرا رسيد لحظه ای كه كاش فرا نمی رسيد

 

فرا رسيد لحظه ای كه كاش در اعماق زندگی محو می شد و به سر نمی رسيد

 

لحظه جدايی چقدر سخت است.

 

 دلم داغدار جدایی توست

نوشته شده در تاريخ سه شنبهبرچسب:دوستداشتن,خیال,عشق, توسط بهروز امیری |

تا تویی در خاطرم با دیگران بیگانه ام با خیالت هم نشین با دوریت دیوانه ام.

 

خدايا فقط تو را مي خواهم.....باور کرده ام که فقط تويي سنگ صبور حرف هايم مي ترسم از اينکه بگم دوسش دارم...اون نمي دونه که با دل من چه کرده...نمي دونه که دلي رو اسير خودش  کرده هنوز در باورم نيست که دل به اون دادم و اون شده همه هستي ام روز هاي اول آشنايي را بياد مياورم آمدنش زيبا بود ...آنقدر زيبا حرف مي زد که به راحتي دل به او باختم و او شد اولين عشقم در زندگي بارالها گويي تو تمام زيبايي هاي عالم را در چهره و کلام او نهاده بودي واين گونه مرا اسير او کردي و دل کندن از او شد برايم محال و داشتنش بزرگترين ارزويم در زندگي حالا که عاشقش شدم تو بگو چه کنم که تنهايم نگذارد....خدايا امشب به تو مي گويم چون تو تنها مونس تنهايي هايم هستي.. چگونه بگويم بدون او مي ميرم....او رفته و در باورم نيست نبودنش... خود خوب مي دانم او مرا کودکي فرض کرد که نمي داند عشق چيست و براي عاشقي حرمتي قائل نمي باشد مرا به بازي گرفت يا شايد....نمي دانم.....دگر هيچ نمي داني.. اعتراف مي کنم نفسم به بودن او وابسته است بعد رفتن او دگر اين نفس را هم نمي خواهم....حال تو بگو چه کنم ؟ بار خدايا دوست دارم مرا بفهمد حتي براي يه لحظه

نوشته شده در تاريخ سه شنبهبرچسب:جان,خزان,زندگی,عشق, توسط بهروز امیری |

 

آمـدي، جـانـم بـه قـربـانـت ولــي حـالا چـرا

بی وفا،حـالا کــه من افـتــاده ام از پـا چـرا

نوشـدارويي و بعـد از مرگ سهـراب آمدي

 سنگدل اين زودتر مي خــواستي، حالا چـرا

عـمر ما را مهلت امروز و فرداي تو نيست

 من که يک امروز مهـمـان توام، فـردا چـرا

نـازنـيـنا مـا بـه نـاز تـو جـوانـــي داده ايــم

 ديگـر اکنون با جوانان ناز کـن، بـا مـا چـرا

وه کـه بـا ايـن عـمرهـاي کـوتـه بي اعـتبار

 اين همه غافل شدن از چون مني شيدا چـرا

شورفرهادم به پرسش سر بزير افکنده بود

اي لـب شـيـرين جـواب تـلخ سربالا چـــرا

اي شب هجران که يکدم در تو چشم من نخفت

 اين قدر با بخت خواب آلود من، لالا چـرا

آسمان چـون جمع مشتاقان پريشان مي کند

 در شگـفـتم من نمي پاشد ز هـم دنــيـا چـرا

در خـزان هـجر گـل اي بلبل طبع حــزين

 خامُـشي شـرط وفـاداري بـود، غـوغـا چـرا

شهـريارا بي حبـيب خود نمي کردي سفر

اين سفـر راه قـيامت مي روي، تـنهـا چـرا

 

صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد

.: Weblog Themes By LoxBlog :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.