نوشته شده در تاريخ دو شنبهبرچسب:مرگ,وصيتنامه,قبر, توسط بهروز امیری |


همه را مســــت و خراب از مــــی انــــگور کنیـــــد


مزد غـسـال مرا سیــــر شــــرابــــــش بدهید
مست مست از همه جا حـــال خرابش بدهید


بر مزارم مــگــذاریــد بـیـــاید واعــــــظ
پـیــر میخانه بخواند غــزلــی از حــــافـــظ


جای تلقــیـن به بالای سرم دف بـــزنیـــد
شاهدی رقص کند جمله شما کـــف بزنید


روز مرگــم وسط سینه من چـــاک زنیـد
اندرون دل مــن یک قـلمه تـاک زنـیـــــــد


روی قــبـــرم بنویـسیــد وفــــادار برفـــت
آن جگر سوخته خسته از این دار برفــــت

نوشته شده در تاريخ دو شنبهبرچسب:مرگ,دوستان,عمر,زندگی, توسط بهروز امیری |

 

 
 
چه رفیقان عزیزی که بدین راه دراز
بر شکوه سفر آخرتم، افزودند

اشک در چشم، کبابی خوردند

قبل نوشیدن چای،
همه از خوبی من میگفتند

ذکر اوصاف مرا،
که خودم هیچ نمی دانستم.

نگران بودم من،
که برادر به غذا میل نداشت

دست بر سینه دم در ا
يستاد و غذا هیچ نخورد

راستی هم که برادر خوب است.

دست تان درد نکند،

ختم خوبی که به جا آوردید

اجرتان پیش خدا

عکس اعلامیه هم عالی بود،
کجی روبان هم،
ایده نابی بود

متن خوبی که حکایت می کرد
که من خوب عزیز

ناگهانی رفتم
و چه ناکام و نجیب

دعوت از اهل دلان،
که بیایند بدان مجلس سوگ

روح من شاد کنند و تسلی دل اهل حرم

ذکر چند نام در آن برگه پر سوز و گداز

که بدانند همه،
ما چه فامیل عظیمی داریم.

رخصتی داد حبیب،
که بیایم آنجا

آمدم مجلس ترحیم خودم،
همه را میدیدم

همه آنهایی،
که در ایام حیات،
نمی دیدمشان

همه آنهایی که نمی دانستم،

عشق من در دلشان ناپیداست.

واعظ از من می گفت،
حس کمیابی بود
از نجابت هایم،
وز همه خوبیهام

و به خانم ها گفت:
اندکی آهسته

تا که مجلس بشود سنگین تر
سینه اش صاف نمود
و به آواز بخواند:

" مرغ باغ ملکوتم نی ام از عالم خاک    چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم."

راستی این همه اقوام و رفیق
من خجل از همه شان

من که یک عمر گمان میکردم تنهایم و نمی دانستم

من به اندازه یک مجلس ختم،
                                                 دوستانی دارم!
 
 
نوشته شده در تاريخ سه شنبهبرچسب:خالق,خدا,مرگ, توسط بهروز امیری |

میدونی خدا وقتی آدمو خلق کرد و داشت بدرقه اش می کرد بهش چی گفت ؟

گفت جایی که میری مردمی داره که می شکوننت

نکنه غصه بخوری

همه جا باهاتم

تو تنها نیستی

تو کوله بارت عشق گذاشتم که بگذری

قلب گذاشتم که جا بدی

اشک گذاشتم که همراهیت کنه

و

مرگ که برگردی پیش خودم

صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد

.: Weblog Themes By LoxBlog :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.