همه را مســــت و خراب از مــــی انــــگور کنیـــــد
مزد غـسـال مرا سیــــر شــــرابــــــش بدهید
مست مست از همه جا حـــال خرابش بدهید
بر مزارم مــگــذاریــد بـیـــاید واعــــــظ
پـیــر میخانه بخواند غــزلــی از حــــافـــظ
جای تلقــیـن به بالای سرم دف بـــزنیـــد
شاهدی رقص کند جمله شما کـــف بزنید
روز مرگــم وسط سینه من چـــاک زنیـد
اندرون دل مــن یک قـلمه تـاک زنـیـــــــد
روی قــبـــرم بنویـسیــد وفــــادار برفـــت
آن جگر سوخته خسته از این دار برفــــت
اشک در چشم، کبابی خوردند
قبل نوشیدن چای،
ذکر اوصاف مرا،
نگران بودم من،
دست بر سینه دم در ايستاد و غذا هیچ نخورد
راستی هم که برادر خوب است.
دست تان درد نکند،
ختم خوبی که به جا آوردید
اجرتان پیش خدا
عکس اعلامیه هم عالی بود،
متن خوبی که حکایت می کرد
ناگهانی رفتم
دعوت از اهل دلان،
روح من شاد کنند و تسلی دل اهل حرم
ذکر چند نام در آن برگه پر سوز و گداز
که بدانند همه،
رخصتی داد حبیب،
آمدم مجلس ترحیم خودم،
همه آنهایی،
همه آنهایی که نمی دانستم،
عشق من در دلشان ناپیداست.
واعظ از من می گفت،
از نجابت هایم،
و به خانم ها گفت:
تا که مجلس بشود سنگین تر
" مرغ باغ ملکوتم نی ام از عالم خاک چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم."
راستی این همه اقوام و رفیق
من که یک عمر گمان میکردم تنهایم و نمی دانستم
من به اندازه یک مجلس ختم،
میدونی خدا وقتی آدمو خلق کرد و داشت بدرقه اش می کرد بهش چی گفت ؟
گفت جایی که میری مردمی داره که می شکوننت
نکنه غصه بخوری
همه جا باهاتم
تو تنها نیستی
تو کوله بارت عشق گذاشتم که بگذری
قلب گذاشتم که جا بدی
اشک گذاشتم که همراهیت کنه
و
مرگ که برگردی پیش خودم