اشک در چشم، کبابی خوردند
قبل نوشیدن چای،
ذکر اوصاف مرا،
نگران بودم من،
دست بر سینه دم در ايستاد و غذا هیچ نخورد
راستی هم که برادر خوب است.
دست تان درد نکند،
ختم خوبی که به جا آوردید
اجرتان پیش خدا
عکس اعلامیه هم عالی بود،
متن خوبی که حکایت می کرد
ناگهانی رفتم
دعوت از اهل دلان،
روح من شاد کنند و تسلی دل اهل حرم
ذکر چند نام در آن برگه پر سوز و گداز
که بدانند همه،
رخصتی داد حبیب،
آمدم مجلس ترحیم خودم،
همه آنهایی،
همه آنهایی که نمی دانستم،
عشق من در دلشان ناپیداست.
واعظ از من می گفت،
از نجابت هایم،
و به خانم ها گفت:
تا که مجلس بشود سنگین تر
" مرغ باغ ملکوتم نی ام از عالم خاک چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم."
راستی این همه اقوام و رفیق
من که یک عمر گمان میکردم تنهایم و نمی دانستم
من به اندازه یک مجلس ختم،
میدونی خدا وقتی آدمو خلق کرد و داشت بدرقه اش می کرد بهش چی گفت ؟
گفت جایی که میری مردمی داره که می شکوننت
نکنه غصه بخوری
همه جا باهاتم
تو تنها نیستی
تو کوله بارت عشق گذاشتم که بگذری
قلب گذاشتم که جا بدی
اشک گذاشتم که همراهیت کنه
و
مرگ که برگردی پیش خودم
دقت کردین تو خونه کلا کسی باهات کار نداره ؛ حالا یه دقیقه میای با هندزفری آهنگ گوش کنی بقالی سر کوچتونم ۵ بار صدات زده ؟
تا حالا دقت کردین چهره کسایی که تو صف دستشویی عمومی هستن چقدر جدیه ؟؟؟
دقت کردین تو تاکسى اگه دقیقا جایى که میخواى پیاده شى به راننده بگى ۵۰ متر جلوتر وایمیسته ولى اگه۵۰ متر قبل از مقصد بگى فورا ترمز میکنه ؟؟؟
زندگی برای من همیشه اسان بی نقص یا دقیقا همان طور که انتظارش را داشتم نبوده
من فقط انتخاب کرده ام که در هر شرایطی
خوشبخت و شکر گزار باشم
تا تویی در خاطرم با دیگران بیگانه ام با خیالت هم نشین با دوریت دیوانه ام.
خدايا فقط تو را مي خواهم.....باور کرده ام که فقط تويي سنگ صبور حرف هايم مي ترسم از اينکه بگم دوسش دارم...اون نمي دونه که با دل من چه کرده...نمي دونه که دلي رو اسير خودش کرده هنوز در باورم نيست که دل به اون دادم و اون شده همه هستي ام روز هاي اول آشنايي را بياد مياورم آمدنش زيبا بود ...آنقدر زيبا حرف مي زد که به راحتي دل به او باختم و او شد اولين عشقم در زندگي بارالها گويي تو تمام زيبايي هاي عالم را در چهره و کلام او نهاده بودي واين گونه مرا اسير او کردي و دل کندن از او شد برايم محال و داشتنش بزرگترين ارزويم در زندگي حالا که عاشقش شدم تو بگو چه کنم که تنهايم نگذارد....خدايا امشب به تو مي گويم چون تو تنها مونس تنهايي هايم هستي.. چگونه بگويم بدون او مي ميرم....او رفته و در باورم نيست نبودنش... خود خوب مي دانم او مرا کودکي فرض کرد که نمي داند عشق چيست و براي عاشقي حرمتي قائل نمي باشد مرا به بازي گرفت يا شايد....نمي دانم.....دگر هيچ نمي داني.. اعتراف مي کنم نفسم به بودن او وابسته است بعد رفتن او دگر اين نفس را هم نمي خواهم....حال تو بگو چه کنم ؟ بار خدايا دوست دارم مرا بفهمد حتي براي يه لحظه
شاید همه انچه که در زندگی می خواهم را نداشته باشم
اما انقدر مورد لطف خدا هستم
که همه انچه که نیاز دارم فراهم است
به همین خاطر شکر گزارم
زندگی برای من همیشه اسان بی نقص یا دقیقا همان طور که انتظارش را داشتم نبوده
من فقط انتخاب کرده ام که در هر شرایطی
خوشبخت و شکر گزار باشم
سخت ترین نکته درباره ی مشهور بودن اینه که مردم همیشه با تو مهربان هستند
و هر چه بگویی نظرت را تایید می کنند .
حتی اگر کاملا احمقانه باشد
رابرت دنیرو
بزرگترین موفقیت زندگی ام این بوده است که با چشم های خودم ببینم
که چه طور فراموشم می کنند
گابریل گارسیا مارکز
خداوندا زیباترین لحظه ها را نصیب پدر و مادرم کن
که زیباترین لحظه هایشان را به خاطر من از دست داده اند
دارايي که براي بدست اوردنش خيلي چيزها را از دست دادم
دارايي که در هيچ مغازه اي به فروش نميگذارند
تمام نيرويم را بکار گرفتم تا بتوانم محافظتش کنم اما..
سخت است به زبان اوردنش اما نتوانستم..........
تصميم گرفتم بنشينم و تماشا کنم از دست دادن چيزهايي را که قدرش را ندانستم
اما هنوز هم کور سويي در دلم وجود داشت
وقتي ديگر چيزي براي از دست دادن نداشته باشم روزگار ديگر کاري به کارم ندارد
چندي در اين فکر بودم و روز و شب را به اين اميد سپري کردم
زماني که چشمانم را گشودم با حقيقتي تلخ روبرو شدم
اري روزگار پر طمع اکنون چشم به فرجه هاي جديدم داشت
زيبا نبود نه تلخ تر از تلخ بود اما چنديست قدر داشته هايم را خيلي مي دانم خيلي
آمـدي، جـانـم بـه قـربـانـت ولــي حـالا چـرا
بی وفا،حـالا کــه من افـتــاده ام از پـا چـرا
نوشـدارويي و بعـد از مرگ سهـراب آمدي
سنگدل اين زودتر مي خــواستي، حالا چـرا
عـمر ما را مهلت امروز و فرداي تو نيست
من که يک امروز مهـمـان توام، فـردا چـرا
نـازنـيـنا مـا بـه نـاز تـو جـوانـــي داده ايــم
ديگـر اکنون با جوانان ناز کـن، بـا مـا چـرا
وه کـه بـا ايـن عـمرهـاي کـوتـه بي اعـتبار
اين همه غافل شدن از چون مني شيدا چـرا
شورفرهادم به پرسش سر بزير افکنده بود
اي لـب شـيـرين جـواب تـلخ سربالا چـــرا
اي شب هجران که يکدم در تو چشم من نخفت
اين قدر با بخت خواب آلود من، لالا چـرا
آسمان چـون جمع مشتاقان پريشان مي کند
در شگـفـتم من نمي پاشد ز هـم دنــيـا چـرا
در خـزان هـجر گـل اي بلبل طبع حــزين
خامُـشي شـرط وفـاداري بـود، غـوغـا چـرا
شهـريارا بي حبـيب خود نمي کردي سفر
اين سفـر راه قـيامت مي روي، تـنهـا چـرا
خوشبختی ما در سه جمله خلاصه می شود
تجربه از دیروز*استفاد از امروز*امید به فردا*ولی حیف که ما به سه جمله دیگر زندگی مان را تباه می کنیم حسرت دیروز*اتلاف امروز*ترس از فردا* --------------------------------------------------------------------*زندگی را تو بساز نه بدان ساز که سازندو پذیری بی حرف زندگی یعنی جنگ تو بجنگ زندگی یعنی عشق تو بدان عشق بورز* -------------------------------------------------------------*گل اگر خار نداشت دل اگر بی غم بود اگر از بهر پرستو قفسی تنگ نبود زندگی*عشق*اسارت*قهر* آشتی همه بی معنا بود*